Home خانه
Iran ایران
Iran News
Iranian Americans
دایرکتوری اینترنت ایران
اخبار روزنامه مجله رادیو
فرهنگ وآموزش وپرورش
هنرموسیقی سینما
نیازمندیها
خرید وفروش
خدمات
مسافرت Travel
وبلاگهای ایرانیان
رادیو تلویزیون های ایرانی
موسیقی
نقشه ایران
هوای شهر های بزرگ ایران
عکس ازتهران وایران
تقويم سال 1387خورشيدى
ویدیو در یوتوپ
کامنت های کاربران
درباره دایرکتوری
About IIIndex
RapidShare.Com
درجه گرما در تهران
Click for Tehran, Iran Forecast
دایرکتوری اینترنت ایران را صفحه شروع خود کنید
Iran home page
 
لينك به دایرکتوری ایران
This site best viewed  by IE6.0 or higherIran home page
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

قمرالملوک وزیری

قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴خورشیدی - ۱۳۳۸خورشیدی)، خواننده ایرانی.

در تهران زاده شد. هنگام تولد پدر نداشت و در ۱۸ ماهگی مادرش هم مرد و از این زمان تحت سرپرستی مادربزرگش که روضه خوان زنانه حرم ناصرالدین شاه بود قرار گرفت. او در جایی گفته است: «من مدیون تربیت اولیهٔ خودم هستم. چرا که همان پامنبری کردن‌ها به من جرأت خوانندگی داد.»

در جوانی پس از آشنائـی با استاد مرتضی نی‌داود با ردیف موسیقی ملی آشنا شد و راهش را برای کسب تجربیات از استادان دیگر هموار ساخت. کار پیشرفت قمر در مدتی کوتاه به آنجا رسید که کمپانی «هیز ماسترز ویس» به خاطر ضبط صدای او دستگاه صفحه پر کنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی «پولیفون» هم آمد. به گفته ساسان سپنتا ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.


قمر نخستین کنسرت خود را در سال ۱۳۰۳ برگزار کرد. روز بعد نظمیه از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد. قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. در همدان در سال ۱۳۱۰ کنسرت داد و ترانه‌هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله والی خراسان چند گلدان نقره به او هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب والی و دستگاه رضاشاه بود. در سال ۱۳۰۸ به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه‌های یتیم اختصاص داده شد.

گشایش رادیو در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.

قمرالملوک وزیری در شامگاه پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه ۱۳۳۸ در شمیران، بر اثر کسالت قلبی در خانه یکی از نزدیکانش در گذشت.

ماخذ ویک پیدیا

 


تاریخ موسیقی ایران چنین زن خواننده ای را بیاد ندارد . او زمانی بلند آوایَش را به گوش دیگران رساند که گوشی به شنیدن صدای زن آشنا نبود . تا قبل از انقلاب مشروطیت نه تنها زنان اجازه فعالیت هنری نداشتند بلکه مجازات خواننده زن " سنگسار " کردن بود . پس از انقلاب مشروطیت و تحولات و دگرگونیهای اجتماعی حاصل از آن است که قمر این فرصت را بدست می آورد تا با حمایت هنرمندانی چون محمدعلی امیرجاهد ، مرتضی نی داود ، موسی نی داود ، دلیرانه در اجتماع قد برافرازد و خود را بعنوان یک هنرمند در جامعه مطرح نماید .
 قمر در سال 1284 در تاکستان قزوین بدنیا آمد . پدرش چهار ماه قبل از تولد او در گذشت و مادرش را در هشت ماهگی از دست داد . مادر بزرگش ملا خیرالنسا ملقب به افتخارالذاکرین که مرثیه خوان زنها ، روضه خوان حرمسرای ناصرالدین شاه و در مجالس بزرگان به ذکر مصیبت می پرداخت ، سرپرستی قمر را به عهده گرفت و چون به بیماری فلج دچار شد و به کمک چوبدستی راه می رفت ، مرثیه خوانی را به قمر آموخت تا در مواقع ضروری در خواندن به او کمک کند ، بطوریکه قمر در سیزده سالگی با او در تهران به صورت رسمی مرثیه می خواند .
بعد از سفر مادر بزرگش به کربلا به خانه خاله اش که زن مجدالصنایع بود و بزرگان با آنها رفت و آمد داشتند ساکن شد و آنجا بود که با حاجی خان ضربی ، حسام السلطنه ، رکن الدین مختاری و درویش خان آشنا گردید و همچنین از طریق ارسلان درگاهی و رضا قلیخان نوروزی با شعر و موسیقی آشنا شد .اولین کسی که موسیقی را به شکل جدید و علمی به قمر شناساند محمدعلی امیرجاهد بود . در همان زمان نماینده کمپانی پلیفون به منظور ضبط صفحه گرامافون به تهران آمده بود و پس از مذاکره با امیر جاهد قرار شد چند صفحه با صدای قمر ضبط کند . این ترانه ها و سرودها برای اولین بار با صدای قمر ضبط شد : تا جوانان ایران به جان و دل نکوشند ، ای نوع بشر تا کی به ابنای وطن ، در ملک ایران / این مهد شیران ، هزار دستان به چمن ، بهار است و هنگام گشت ، در بهار امید . از این به بعد صدای قمر از محافل خصوصی فراتر رفت و به میان مردم راه یافت . قمر در یک مجلس عروسی بنا به درخواست یکی از مدعوین به خواندن تصنیفی با شعر پژمان بختیاری ( بیا مرغ حق امشب فغان نمائیم ) پرداخت . در این مجلس که مرتضی نی داود نیز شرکت داشت ، پس از شنیدن صدای قوی و استثنایی قمر تار را از دست نوازنده گرفت و به همراهی صدای او پرداخت و پس از پایان تصنیف از قمر درخواست کرد برای فراگیری دستگاهها و آواز به کلاس او برود . قمر پذیرفت وپس از دو سال نزد استاد ، بخوبی دستگاههای موسیقی ایرانی و شیوه آواز خوانی را آموخت .
قمر به سرعت توانست با تار مرتضی نی داود و ویولن موسی نی داود آوازهای طاهرزاده را بخواند . از قطعات مشهور قمر که احتمالا جزو نخستین صفحات ضبط شده اوست ، " مارش جمهوری " از عارف قزوینی شاعر انقلابی را می توان نام برد . در همین مسیر است که چندین بار گرفتار شهربانی می شود و حکومت وقت این صفحه را گردآوری و نابود میکند . بعدها هم اگر نزد کسی این صفحه را می یافتند به جرم جمهوری خواهی زندانیش می کردند . عارف در سال 1300 این تصنیف را در کنسرت معروف " جمهوری " تحت عنوان " تا قیامت دادگر باد / بازوی پر زور جمهوری " اجرا کرده بود . بعد از عارف این قمر بود که ترانه ها و تصنیفهای عارف را می خواند . اولین کنسرت خود را در سال 1303 در سالن گراندهتل واقع در خیابان لاله زار اجرا کرد و کنسرت دوم خود را در سالن سینما پلازای تهران برگزار نمود . قمر در دیگرشهرهای ایران هم کنسرتهایی اجرا کرده بود که در یکی از همین کنسرتها در حضور عارف قزوینی تصنیف خواند ، چنانکه عارف از شوق به گریه افتاد . در پایان همین اجرا چندین گلدان نقره به او هدیه دادند که قمر آنها را به عارف اهدا کرد . عارف گلدانها را نپذیرفت و عواید آنها بین تهیدستان تقسیم شد .
قمر سال 1306 هنگام دریافت شناسنامه لقب " وزیری " را برگزید ، و برای اینکه زمانی مورد اعتراض استاد علینقی وزیری قرار نگیرد نزد وی می رود و به او می گوید : " من به حرمت نام شما و علاقه ای که به هنرتان دارم لقب شما را برای خودم انتخاب کردم . آیا شما مرا سرزنش می کنید؟ " و وزیری در پاسخ می گوید : " نه تنها شما را سرزنش نمی کنم ، بلکه مایه خوشحالی و افتخار خانواده من است که هنرمندی مانند شما یکی از اعضای آن باشد " .
از گفته های اساتید موسیقی ایرانی چنین برمی آید که ، قمر حافظ سنتهای اصیل آواز ایران ، به محدوده صدای خود آگاهی داشت و هیچگاه از نت های صحیح خارج نمیشد. اوج صدای او در گوشه هایی مانند عشاق ، حجاز و یا عراق بخوبی نمایان می گردید . اجرای تحریرها و چهچه های قمر کاملا ابتکاری بود و مکتبی نوین و با ارزش در هنر آواز ایران بوجود آورد . بدون شک برای خوانندگانی که بخواهند در آینده در این رشته بخوبی از عهده برآیند اتود روی تحریرها و صنایع هنری آواز قمر بنیان و پایه خواهد بود . قمراز هنرمندانی بود که هنگام تاسیس رادیو در ابتدا با خواندن تصنیف با هنرمندان رادیو همکاری کرد ولی بعدها فقط آواز خواند . موسم گل ، زمن نگارم ، عاشقی محنت بسیار کشید ، امان ازاین دل از تصنیفهای معروف اوست .
مرتضی نی داود ذکر می کند : " در سالهای پیرامون 1334 که آخرین ایام همکاری او بود ، ایستگاه رادیو در تهران دارای دستگاههای ضبط صوت بود ولی بعلت بی اطلاعی مسئولان یا به احتمال قوی بر اثر حسادتها و تنگ نظریهای برخی خوانندگان نورسیده وبی مایه و اعمال نفوذ آنان ، نوارهای او را پاک کردند تا به مصرف دیگری برسانند . اگر سوزن حکاک دستگاههای ضبط کنی کمپانیهای آلمان و انگلستان نبود تا از قمر صفحه ضبط شود ، و بعضی از صفحه های او را از دست فروشان و مغازه های سمساری ، بدست دوستداران صدایش گردآوری نمیشد ، امروز شاید اثری از صدای مشهورترین خواننده آواز ایران در دست نبود . تنها اثری که در آرشیو رادیو از قمر باقی مانده ، اجرای آواز افشاری او است که همراه با تار اسماعیل کمالی ، از شاگردان نی داود اجرا شده . این نوار چون در حال ضعف و ناتوانی پس از سکته ناقص قمر ضبط شده ، نمی تواند گویای صدای پرقدرت و پرشور او باشد ، زیرا تحریرهایش مانند یک سال پیش او هم نبود ." قمر انسانی بزرگوار و درویش منش بود و با اینکه می توانست از زندگی مرفه ای برخوردار باشد ، ولی به دلیل کمکهای بیش از اندازه اش به نیازمندان ، خود در اواخر عمر در تنگدستی بسر برد .
قمرالملوک وزیری در سن پنجاه سالگی ، در حالی که حالش وخیم بود و برای راه رفتن به او کمک می کردند ، برای وداع با هنرمندان به رادیو رفت و دو روز بعد ، در چهاردهم مرداد ماه 1338 در میان دوستان و سکوتی که او را تا آرامگاهش در ظهیرالدوله بدرقه می کرد با زندگی وداع گفت .


"قمر الملوک وزيري"،نام يک دوران!
از وبلاگ سهيل آصفي
«... آن روزها هرکس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تعقيير کرده بود و پس از يک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود.مردم هم علاقه به موسيقي نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاظر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت.يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان مي بايست بر خلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي حجاب در صحنه حاظر شود... تصميم گرفتم با وجود تمام مخالفت ها، شب نمايش بدون حجاب روي صحنه در مقابل هزارها جفت چشم متعصب اهالي تهران ظاهر شوم و پيه کشته شدن را به تن خود بمالم[!] شب نمايش فرا رسيد و بي حجاب روي سن ظاهر شدم و هيچ حادثه اي هم رخ نداد و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد، گاه بي گاه،بي حجاب در نمايش ها شرکت مي جستم و حدس مي زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع در شرف تکوين بود...»
 يک قرن تکاپو
يک قرن تکاپو. يک قرن جستجو. يک قرن براي عدالتخانه. يک قرن براي جمهوري! آنچه در فوق از نظرتان گذشت، واگويه اي بود از يادداشت هاي بانو قمر الملوک وزيري به نقل از( مجله موزيک ايران،شماره چهارم،سال هشتم. شهريورماه يک هزار وسيصد وسي و هشت خورشيدي.) پانزدهم مردادماه، همزمان با سالگرد انقلاب مشروطيت، چهل و شش سال آزگار از خاموشي قمر گذشت. نزديک به نيم قرن متلاطم از کوچ ابدي نامدارترين بانوي جامعه موسيقي ايران مي گذرد. "قمر" نام يک شخص نيست. نام حنجره اي طلايي نيست. نام يک خواننده نامي نيست. قمر نام يک دوران است. حکايت جدال تاريخي ارتجاع است و پويايي. استبداد است و آزادي و عطش است و عطش است و عطش در ميهني که اوراق تاريخ معاصرش تا به امروز بي سرانجامي را رقم زده است... قمر، زني از تبار خورشيدها، که در جامعه موسقي ملي ديار ما پس از انقلاب بزرگ مشروطيت، تاثيرات اجتماعي و هنري بسياري گذاشت. افسوس و باز هم صد افسوس که گفته اند تا هنگام حيات،قدرش ندانستند. حال و هواي ميهن در کشاکش درد با "قمر" نيز لحظه اي سر سازگاري نداشته است. گرند هتل، هنوز و همچنان در پستوخانه يادهاي خود، خاطره گرم زني را مکرر مي کند که در هنگامه تعصب و جهل تاريخي، آن هنگام که موسيقي را در زمره "لهويات" و "منهيات" به حساب مي آوردند، يکه و تنها به روي صحنه رفت و آواز خواند. بي رنگ و تعلق. بي شب و بي.... بايد به خاطر داشت که در روزگاران "قمر"،موسيقي، از "محرمات" و نوازندگان و خوانندگان در زمره "مرتدان" به حساب مي آمدند. « .... چند سالي من در قزوين بودم و در اين مدت آوازخوان خوبي شده بودم. مخالفت هاي شوهر و گرفتاري هاي محيط خرافاتي، هيچ کدام نمي توانست صد راه مقصود من شوند....»
از خون جوانان وطن لاله دميده
حالا، دوران، دوران علي اکبرخان شيداست و ابولقاسم عارف قزويني. در روزگاري که زير زمين خانه ها،پناهگاه موسيقي ملي و ميهني ديار ما بوده است،شيدا و عارف، تکاپوي خود را آغاز مي کنند. اين دو از "مطربي" مي گريزند و مي کوشند تا نام موسيقي را از فهرست"لهويات"! بدر آرند و در قامت هنري تمام عيار به مردمان ديار خواب آلود ما بشناسانند. حالا اين عارف قزوينيست که با وارد کردن مضامين سياسي و اجتماعي در ترانه هاي خود، موسيقي ملي ايران را به کلي رنگي ديگر مي زند. « از خون جوانان وطن لاله دميده،جانم لاله،خدالاله دميده / از ماتم سرو قدشان،سروا جانم، سروا خدا، سروا خميده /... » درست در ميانه چنين حال و هوايست که قمر الملوک وزيري پا به ميدان مي گذارد..... قمر مگو که يکي از بدايع چين بود / قمر مگو که يکي از ودايع حق بود... ( ايرج ميرزا). گفته اند که واپسين سال سلطنت قجر در سرزمين ما اوج تاريخ موسيقي چند هزار ساله ايران است.
قمر، يکصدساله شد
راجع به تاريخ تولد "يگانه خواننده طراز اول قرن اخير ايران"، آنگونه که در اسناد پيراموني واکاويده ام، استنادات، گونه گون است. برخي اين تاريخ را يک هزار و دويست و هشتاد و دو خورشيدي ذکر کرده اند و ديگراني يک هزار و دويست و هشتاد و چار. به هر روي، اکنون، "قمر" ديار ما يکصدساله شده است! زادگاه "قمر" را برخي تاکستان قزوين و برخي ديگر،کرمان عنوان کرده اند. گفته اند که تاريخ تولد و دوم و شهر تاکستان گزينه هاي مستندتري هستند. آنگونه که نشريه "شمارش" در خردادماه 81 آورده، پدر قمر،سيد حسن،چندماه پيش از بدنيا آمدن او چشم از جهان فرومي بندد و "قمر" ، مادرش،طوبي خانم را نيز در هشت ماهگي از دست مي دهد. کودکي را در فراق مادر و پدر پس پشت مي گذارد. زير نظر مادربزرگ، خيرالنساء (افتخارالذاکرين) مي بالد و قد مي کشد. از اوان کودکي، به دليل حضور در محافل و مجالس روضه به همراه مادربزرگ،علاقه مند و شيفته موسيقي و آواز شده است. گفته اند که در سنين حدود شش سالگي گاها در برخي موارد مادربزرگ را همراهي مي کرده و حتي خودش به تنهايي مي خوانده. حالا قمر فصل پر شر و شور نوجواني را ميزبان مي شود. شانزده سال بيشتر ندارد که با صداي خوشش،ترانه ها و تصانيف روزگار خود را که بيشتر، آهنگ هايي از درويش خان به همراهي اشعاري از ملک الشعراي بهار بوده را زمزمه مي کند...
اتفاق کشف قمر
و اما اتفاق. اتفاق کشف قمر! يک هزار و دويست و نود ونه خورشيديست که شب هنگام در محفل عروسي،نوازنده تار، به همراه آوازخوان و يک نفر ضربگير مشغول اجراي برنامه در باغي مصفا هستند. حضار، طلب تصنيفي درخواستي مي کنند تا نواخته شود و اين را توسط قمر به گوش نوازنده تار مي رسانند. اطرافيان مي خواهند و قمر خود، به همراه تار شروع به خواندن تصنيف افشاري مي کند. با مطلع : « بيا مرغ حق امشب فغان نماييم / فغان ها ز جور زمان نماييم... » جمع، به شور و حالي دگر مي افتد. مبهوت دخترک زيباروي جوان! مردي از جاي خود برخواسته . جلوي صحنه مي آيد. « دختر جان اسمت چيست؟» پاسخ مي شنود : « قمر» مرد مي گويد : « صداي خوبي داري و بايد روي دستگاههاي موسيقي به درستي کار کني، اين تصانيف را چگونه اموختي؟ » و پاسخ مي شنود: « با شنيدن و تکرار» مرتضي خان ني داوود در همان نظر نخست هم سر را به باد مي دهد و هم دل عاشق را! به سرعت تار را از دست مرد نوازنده گرفته و همراه آواز قمر شروع مي کند به نواختن. استاد، مي نوازد و قمر اوج مي گيرد. حاظران به وجد آمده اند. کار به پايان مي رسد. حضار شروع مي کنند به کف زدن بي وقفه براي قمر و ني داوود. تا آنجا که عروس و داماد گويي فراموش شده اند. و "قمر" متولد مي شود. ني داوود ، خود بعدها آن شب عروسي را روايت کرده است. او مي گويد در همان شب به قمر گفته که صدايش را بشناسد. « گفتم اگر به موسيقي ايراني مسلط شوي، بي رقيب ترين خواننده زمانه ات خواهي شد. بعد از آنکه از قمر جدا شدم،تمام شب را به ياد او بودم.ديگر دلم نمي امد براي کسي تار بزنم. در خانه ام که انتهاي خيابان فردوسي بود،چند اتاق را به کلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم. اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نمي رفتم. » از اين تاريخ به بعد است که مرتضي خان ني داوود چند بار عزم آن کرده که به سراغ دخترک برود. اما هيچ نشانه اي از او در دست نداشته. دو ماه به همين روال مي گذرد. « بعد از ظهر يکي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينه کش آفتاب با ساز ورميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد. ديدم قمر مقابلم ايستاده است. بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات مي گشتم که گفت : آمده ام موسيقي ياد بگيرم. از همان روز شروع کرديم.خيلي با استعداد بود. هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديف هاي موسيقي را ياد گرفت، صدايش دلنشين تر شد. » حالا، قمر، فن کار را هم از استاد فرا گرفته. گوشه ها را به خاطر سپرده و کنسرت پشت کنسرت است که در گرند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد. از شهرستان هاي مختلف براي ثبت و ضبط صداي او راهي پايتخت مي شوند. گفته اند که اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن)،شکرالله قهرماني و مرتضي ني داوود (تار)،حسين خان اسماعيل زاده(کمانچه) و ضياء مختاري،پسر عموي استاد علي تجويدي (پيانو) برگزار شده است. مرغ سحر ناله سرکن / داغ مرا تازه تر کن / ز آه شرر بار اين قفس را / بر شکن و زير و زبر کن /... حالا "بهار" مي سرايد. "ني داوود" آهنگش مي کند و "قمر" آوازش مي کند.
در نخستين کنسرت،کارش به نظميه مي کشد
گفته اند که در نخستين کنسرت قمر، به دليل اينکه او بي حجاب بر روي صحنه به هنرنمايي پرداخته،کارش به نظميه کشيده است! همانطور که نخستين ترانه ضبط شده او به دلايل سياسي جمع اوري و نابود شده است. ني داوود معتقد است که همان اولين کنسرت کافي بود تا قمر الملوک به مردم معرفي شود. « بعد از پايان کنسرت،هرکس ديگري را مي ديد،از قمر مي گفت و مي پرسيد. ترانه هايش را حفظ مي کردند و مي خواندند. بعد از اين کنسرت قرار شد در "سينما پالاس" که جاي بيشتري داشت کنسرت بدهيم. شبي که اين کنسرت برگزار شد،از چهارراه اسلامبول تا چهرراه لاله زار، جمعيت، خيابان را بند آورده بود. صندلي ها را چند ساعت قبل از آغاز کنسرت پر کرده بودند و در کنار صندلي ها صدها نفر ايستاده بودند. وقتي به خيابان اسلامبول رسيديم راه عبور نداشتيم. در سينما را بسته بودند. اما مگر مردم مي رفتند!... » سيستم استبدادي مانند هميشه ايام از خروش توده ها در هراس مي افتد. رفت و آمدها، همگي مختل شده و سرانجام،گروه به همراه قمر روي سن مي رود. ني داوود مي گويد که در اين کنسرت، قمر با خواندن همان ترانه اي شروع کرد که شب عروسي خوانده بود. « اين ترانه آنقدر بر دل مردم نشست که سال ها بر سر زبان ها بود. از همان شب،قمر با مردم يکي شد و تا آخرين لحظات زندگي نيز از مردم فاصله نگرفت. براي مردم مي خواند و براي مردم زندگي مي کرد. آنچه داشت متعلق به همه بود و آنچه را به خاطر صداي بي نظيرش مي گرفت،بي دريغ بين مردم تقسيم مي کرد. »
روايتي ديگر
روايات از نحوه کشف قمر و ارتباط او با ني داوود تا به امروز گونه گون بوده است. در وبلاگ "پوتين" در روايتي ديگر از زبان مرتضي خان ني داوود مي خوانيم، بارها براي عروسي و ميهماني بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم، براي عروسي، مولودي و ….. اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائيز غم‌انگيزي بود و من به جواني و عشق فكر مي‌كردم، از مجلسي كه قدر ساز را نمي‌شناختند خوشم نمي‌آمد. اما چاره چه بود، بايد گذران زندگي مي‌كرديم. چنان ساز را در بغل مي‌فشردم كه گوئي زانوي غم بغل كرده‌ام. نمي‌دانستم چرا آن كسي كه قرار است در اندروني بخواند صدايش در نمي‌آيد. در همين حال و انتظار بودم كه دختر 13- 14 ساله‌اي از اندروني بيرون آمد. حتي در اين سن و سال هم رسم نبود كه دختران و زنان اينطور بي پروا در جمع مردان ظاهر شوند. پيراهن آبي رنگي به تن داشت كه تا پائين زانو ادامه داشت. جوراب سفيد و سه ربعي كه به پا داشت آنقدر بلند نبود تا به لبه پيراهن برسد. سفيدي ساق پاها كه بين جوراب و پيراهن خودنمائي مي‌كرد، در همان نگاه اول، جلب توجه مي‌كرد.
آمد كنار من ايستاد. نميدانستم براي چه كاري نزد ما آمده است و كدام پيغام را دارد. چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه كار داري دخترخانم؟
گفت: مي‌خواهم بخوانم،
گفتم، اينجا يا اندروني؟،
گفت، همينجا!.
نمي‌دانستم چه بگويم. دور بر را نگاه كردم، هيچكس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه كردم. چند زني كه سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند "بزنيد، مي‌خواهد بخواند!"
رو كردم به دختر، كه كنارم ايستاده بود. گفتم:
- كدام تصنيف را مي‌خواني؟
بلافاصله گفت:
" تصنيف نمي‌خوانم، آواز مي‌خوانم!"
به بقيه ساز زنها نگاه كردم كه زير لب پوزخند مي‌زدند. رسم ادب در ميهماني‌ها، آنهم ميهماني بزرگان، رضايت ميهمان بود. اصلاً نپرسيدم، چيزي هم از دستگاه‌ها مي‌داند يا خير. فقط پرسيدم
- اول من بزنم و يا اول شما مي‌خوانيد؟.
گفت:
- ساز شما براي كدام دستگاه كوك است؟
پنجه‌اي به تار كشيدم و پاسخ دادم:
- همايون
گفت:
- شما اول بزنيد!
با ترديد، رنگ و درآمد كوتاهي گرفتم. دلم مي‌خواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ شروع كرد. تار و ميهماني را فراموش كردم، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع كرده بود. تا حالا چنين سبكي را نشنيده بودم. صدايش زنگ مخصوصي داشت. باور كنيد پاهايم سست شده بود. تازه بعد از آنكه بيت اول غزل را تمام كرد، متوجه شدم از رديف عقب افتاده‌ام: " معاشران! گره از زلف يار باز كنيد
 شبي خوش است، بدين قصه‌اش دراز كنيد!
 ميان عاشق و معشوق، فرق بسيار است.
 چويارناز نمايد شما نياز كنيد"
بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند. جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود. تار را روي زانوهايم جابجا كردم و آنرا محكم در بغل فشردم. هر گوشه‌اي را كه مايه مي‌گرفتم مي‌خواند. غزلي كه مي‌خواند از حافظ بود.
….
خنده‌هاي مستانه مردان قطع شده بود. يكي يكي از زير درختان بيرون آمده بودند. از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نمي‌رسيد. نفس همه بند آمده بود. هيچ پاسخي نداشتم كه شايسته‌اش باشد. گفتم:
- اگر تا صبح هم بخواني مي‌زنم! و در دلم اضافه كردم " تا پايان عمر برايت مي‌زنم".
آنشب، باز هم خواند. هم آواز هم تصنيف. وقتي خواست به اندروني باز گردد. گفتم:
- "مي‌تواني بيايي خانه من تا رديف‌ها را كامل كني؟"
گفت:
- بايد بپرسم.
وقتي صندلي‌ها را جمع‌و‌جور مي‌كردند و ما آماده رفتن بوديم، با شتاب آمد و گفت:
- آدرس خانه را برايم بنويسيد.
و تكه كاغدي را با يك قلم مقابلم گذاشت. اسمش "قمر" بود و "قمر" شد. چند هفته بعد به خانه‌ام آمد و ما كار را شروع كرديم؛ بسرعت هرچه را مي‌زدم و مي‌گفتم ياد مي‌گرفت. هفته‌ها به ماه‌ها و ماه‌ها به سالها رسيدند. او بسرعت محبوب‌ترين خواننده زن ايران شد. هر چه را مي‌دانستم از جان مايه گذاشتم و يادش دادم. او قدرشناس بود و من شيفته او.
يك شب در "گراند هتل" تهران كنسرت مي‌داد. تصنيفي را مي‌خواند كه آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم. حتماً شما شنيده‌ايد: "مرغ سحر" را مي‌گويم!
آنشب در كنسرت"گراند هتل" وقتي اين تصنيف را مي‌خواند آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحرير آوازي كه در پايان تصنيف مي خواند، ناگهان فرياد كشيد"جانم، مرتضي خان" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به كسي بود كه آنچه را از موسيقي ايران مي‌دانست، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود.
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
زين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره‌ زنان خواهد شد.
ني داوود آن شب،همه چيز را گفت. مگر يک چيز که گفتن هم نداشت. از همان شب که در عشرت آباد قمر را ديده بود، عاشق او شده بود و تا آن لحظه که پيرانه سر از قمر برايم تعريف مي کرد هم عاشق او بود، گرچه قمر رخ در نقاب خاک کشيده بود.(14 مرداد 1338- يعني همين روزها که سالگرد انقلاب مشروطه است)
نوشم به ياد وطن،جامي پر از خون
حالا کمپاني "his master’s voice" از بريتانيا راهي تهران مي شود و اولين صفحات از صداي قمر ضبط مي شوند. او اکنون با کسب اجازه از کلنل علي نقي وزيري، کلمه وزيري را با اجازه استاد به دنبال نام خود مي افزايد. خيلي زود، اشعار ملي و ميهني با صداي قمر نقل هر معبر و هر محفل ايران آن روزگار مي شود. روح مبارزه و تحول در بسياري از اين اشعار آوازهاي او موج مي زند. ايران در حال پوست انداختن است . گذار از سنت به تجدد در مسيري سنگلاخ پيش مي رود. مطلع شعري از ميرزاده عشقي با صداي قمر الملوک وزيري : هزار بار مرگ مرا به از اين سختي است / براي مردم بدبخت،مرگ خوشبختيست... حالا در پر کردن صفحات "برق" نيز به کار گرفته مي شود. کيفيت صفحه ها بالا مي رود. در 1929 با برچسب زرد، در کنار صفحات نوشته مي شود،"با برق پر شده". قمر مي خواند و مي خواند : " موسم گل" ، "شاه من رحمتي به حال زارم" ،"شمع و پروانه". و تصانيفي که محمد علي امير جاهد مي سازد : " امان از اين دل" (براي خاموشي ايرج ميرزا)، "در ملک ايران"،"هزار دستان به چمن"،"بهار است هنگام گشت" ، "به گردش فروردين"( به ياد درويش) قمر در سوگ ايرج ميرزا در دستگاه سه گاه اوضاع اجتماعي،سياسي ميهن مارا چنين فغان مي کند : امان از اين دل که داد / فغان از اين دل که داد/..../ تا کي به هر انجمن نيلي کنم پيرهن / نوشم به ياد وطن، جامي پر از خون /.../ ساقي به پا خيز،شوري برانگيز/ مطرب بزن چنگ، چنگي دلاويز/.... قمر در تاسيس راديو ايران نقشي موئثر داشته است. گويا دوران تاسيس راديو در اوج پختگي صداي قمر الملوک وزيري بوده است.
سال بد، سال باد: آواز غمگنانه قمر
سالهاي پس از کودتاي بيست و هشتم مردادماه 32، به گواه همراهان قمر، صداي او به شدت متاثر و آوايش غمگنانه شده است.سال بد. سال باد. کودتا به سرانجام مي رسد. دولت ملي دکتر محمد مصدق سقوط مي کند. رژيم کودتايي پهلوي دوم، بار ديگر مستقر مي شود .افسران سازمان نظامي حزب توده ايران يک به يک در برابر جوخه آتش قرار مي گيرند. "وارطان"، سخني نمي گويد. بانو دلکش "دلجويي" را مي خواند : آمد، آمد با دلجويي / گفتا با من،تنها منشين / برخيز و ببين / گلهاي خندان صحرايي را / از صحرا درياب اين زيبايي را / با گوشه گرفتن،درمان نشود غم / برخيز و بپا کن،شوري تو به عالم / تو که عزلت گزيده اي / غم دنيا چشيده اي / به چه مقصد رسيده اي تو / تو که غمگين نشسته اي / ز جهان دل گسسته اي / ز طبيعت چه ديده اي تو /.... سرانجام روح و قلب خسته قمر ما زمانه ناسازگار را تاب نمي آورد. سکته هاي مداوم او را خانه نشين مي کند. گفته اند که قمرالملوک وزيري در دوران اوج کار خود در شمار ثروتمندترين ايرانيان آن زمان به حساب مي امده.
قمر مي ايستد
اما آنچه اين بانوي آوانگارد را متمايز مي کند و شايد وجوهي کم و بيش اسطوره اي به او ببخشد، نه تنها صداي خوش او که خصوصيات اخلاقي شاخص اوست. حکايات و روايات فراواني و گاها حيرت آوري از نوع دوستي و اومانيسم موجود در خلقيات قمر تا به امروز نقل مي شود. قمري که بي هيچ گونه تکلف با توده مردم همراه بود و در برابر استبداد زمانه اش قد علم کرد. گفته اند در مجلس عروسي دختري که از سر راه پيدا کرده و بزرگش کرده بود، مشغول خواندن آواز بوده که نيمه شب، داور، وزير عدليه وقت، به سراغ قمر مي فرستد و او را به خانه خود فرا مي خواند. « قمر نمي پذيرد. وزير عدليه، کلاه پهلوي مرسوم آن زمان را از ليره پر مي کند و برايش مي فرستد که بيايد. مجلس عروسي در حياط برگزار مي شد و قمر کنار چاه بزرگ و پر آبي ايستاده بود و آواز مي خواند. کلاه پر از ليره را گرفت و به چاه انداخت و گفت : من يک موي دخترم را به هزار ليره نمي فروشم و امشب مجلس دخترم را سرد نمي گذارم.» ( مجله ايران، شماره 74. محمدرضا شرايلي. شمارش. خرداد81 ) فرد ديگري از همراهان قمر روايت مي کند که شبي در مشهد کنسرتي داده بود، چهار هزار تومان از اين کنسرت در آورده . تمام آن را به خيريه مي دهد. سخن از مبلغ 4000 تومان در 1309 خورشيدي است!
يکتا و بي بديل
به گواه اهالي فن، هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد که آواز اصيل امروزي ايران، از قمر الملوک وزيري آغاز شده است. اين صاحب نظران مي گويند،وسعت صدا،قدرت موزيکال،حالت و رنگ صدا و تسلط فني قمر بر پيچ و خم ها و زير و بم هاي آواز ايراني،همچنان يکتا و بي بديل مانده است. از قمرالملوک وزيري،امروز،بيش از 200 صفحه و نيز تعدادي نوار باقي مانده است. در اين ميان براي ما امروزيان شايد آنجا که قمر از اشعار عارف قزويني بهره برده است ، حديث حال و روزمان باشد.... « شبي که من کنسرت داشتم به منزل "عارف" رفتم و به هرترتيبي بود او را ملاقات کردم. من عارف را نديده بودم و تنها به اسم او را مي شناختم. اما با ديدن وي،مهرش در دلم جاي گرفت و فهميدم که مرد بزرگ و آزاد منشي است و شايد کمتر مانند داشته باشد. » ( "موزيک ايران". شماره 4 . سال هشتم. شهريورماه 1338 )
ام کلثوم و قمر
در ميان صفحات دنياي مجازي مي خوانيم، روزگاري، در آنسوي درياي سرخ ام کلثوم که از اعراب شاخ افريقا بود به مدد تبليغات وسيع که به پشتوانه استعداد و آواي دل انگيزش حاصل شده بود از آغازين روزهاي شهرت تا واپسين دم حيات را از چنان حرمت و عزتي برخوردار بود که در عمده کنسرتها مهماناني ويژه همچون ملک فاروق و فوزيه و بعدها مردي چون جمال عبدالناصر را دررديف اول داشت و به هنگامه مرگش ( ۱۹۷۵ ــ ۱۸۹۶ ) در کهنسالي در سر تا سر مصر عزاي عمومي اعلام شد. قمرالملوک وزيري به هنگام خاموشي ۵۴ سال بيشتر نداشت اما پيش از آنکه از غم نداري بسوزد از جفاي روزگار کج ساز دلشکسته بود.... قمر الملوک وزيري، در شام گاه پنجشنبه،پانزدهم مردادماه 1338 در شميران در منزل يکي از نزديکانش خاموش شد.
 در جايي مي خوانيم«او که به عنوان اولين خواننده زن در راديو تازه تاسيس آنروزها با آوايي مخملين تمامي گوشهاي شنواي اين مملکت را متوجه دستگاه راديو کرده بود به روزي رسيد که مجبور بود مخفيانه و چادر پيچ روبروي ساختمان عريض و طويل راديو بايستد و حسرت يک آن حضور و خواندن يک خط را به دل بکشد» .
غزل استاد محمد حسين شهريار در ستايش قمر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست ...... آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد ............ چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت ................ .. آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق ...... پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم ....... يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش ............ همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش .......... اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما ................. امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام ...................... برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ............. باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد ............... کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
فاينال سکانس.فيد آبي
 در همين صفحات مجازي مي خوانيم ،در واپسين سالهاي زندگانيش بود كه چند جمعه، "قمر" را به راديو آوردند و يا براي گفتگو به خانه اش رفتند. سئوالي مي‌كردند و پاسخي بغض آلود مي گرفتند. فقط چند دقيقه مي‌توانست حرف بزند… خيلي زود بغض راه گلويش را مي‌بست و سپس مي‌گريست. هرگز نگفتند كه او كدام تصنيف ممنوعه را خوانده است و يا كنسرت‌هايش در گراند هتل تهران به كدام مناسبت و در كنار كدام ترانه سرا و يا آهنگ ساز مغضوب رضاخان، برگزار شده است. چرا مي گريست؟ ياد عارف در خرابه هاي همدان آتش به جانش مي زد و يا الکلي که در جانش روان بود آتشش مي کشيد؟
مرغ سحر ناله سرکن... کات. فيد آبي
 

 

استاد مرحوم محمد مهدی کمالیان در گفته ها و نا گفته های موسیقی خاطره ای را از آخرین دیدار با مرحومه قمرالملوک وزیری نقل کرده که خواندن آن ........

استاد کمالیان می گوید:

پانزده روز قبل از مرگ قمر بود که او را دیدم .

من نمی  دانستم که قمر در اواخر عمر کجا زندگی می کند.آقای مشحون ( حسن مشحون 1285-1359 موسیقی شناس و نویسنده کتاب تاریخ موسیقی ایران ) هم نمی دانست .اما ایشان این گونه موارد را کنجکاوی می کرد  و پس از جستجو بالاخره پیدایش کرد.

با آقای مشحون رفتیم منزلش.در آن زمان خانه قمرالملوک وزیری در تهران نو بود.یک روز صبح رفتیم و در زدیم ، پیرزنی در را باز کرد که چادر نماز سرش بود.

پس از معرفی و احوال پرسی ، رفتیم به داخل منزل .

یک اتاقی داشت و یک گلیم مندرس و زندگی خیلی فقیرانه ای را می گذراند . یک سه تار هم در گوشه اتاقش بود.

من فکر می کنم که اشخاص کمتر به سراغ او می رفتند.زیرا دیگر نه خواننده ای بود که بتواند برنامه ای اجرا کند ونه تمکن مالی که بتواند پذیرایی کند.قمر هر چه در می آورد خرج فقرا می کرد و به بیچارگان و تهیدستان کمک میکرد.او چیزی نداشت که برای دوره پیریش بگذارد.

یکی از خصوصیات هنرمندان واقعی نیز همین است که با مادیات سرو کاری ندارد.هنرمندی که با مادیات بتواند زندگی کند ، نمی تواند هنرمند باشد ، بلکه هنر فروش است .متاسفانه همیشه ودر همه دور ها هنرمند به مفهوم واقعی کم است .

به هرحال از ایشان تقاضا کردیم اگر می تواند قدری بخواند.او اول یک آواز شور خواند و بعد مثنوی شور....

مات و مبهوت ماندیم از بس که زیبا خواند.خیلی خوشحال شده بود که رفته بودیم به او سری زده بودیم .قیافه اش با قیافه ای که در روزهای اوج آوازیش در کنسرتهایش دیده بودم ، خیلی فرق داشت .اگر نمی دانستی که قمر اوست محال بود بفهمی که او قمر است .ای کاش ضبط صوت همراهم بود صدایش را ضبط می کردم.

به هر حال پس از خداحافظی از منزلش بیرون آمدیم و هر دوی ما ( من و آقای مشحون) پس از قدری که ازمنزل دور شدیم ، کنار نهر آبی نشستیم .گیج شده بودیم !!حالمان طبیعی نبود.پس از مدتی حالمان جا آمد که کجا رفته  بودیم و چه شنیدیم .

دو هفته بعد قمر فوت کرد.

 

چند نکته از این خاطره قابل تامل است .

1-  قمر اواخر عمرش آنقدر تنها و در کنج عزلت بوده که تاریخ نویسی  چون مرحون مشحون و موسیقی دان با اخلاقی چون مرحوم کمالیان باید بسیار جستجو کنند تا ایشان را ببینند.(هنرمندان را فراموش نکنیم .مرگ هنرمند زمانی است که کسی یادش نکند).

2-  قمری که روی صحنه اجرا غرق شاخه های گل مردم می شد و سالنهای کنسرتش پر بود از مردمی که به عشق هنر جاودانش در آن روزگار ، آنقدر  می بخشدو می بخشد تا تنها اتاقی داشته باشد و گلیمی و زندگی محقر که حتی توان پذیرایی از مهمانان خودش را هم نداشته باشد.(ما که در موسیقی تاثیر گذار تر از قمر نیستم ، کمی به خودمان بیایم .مادیات به راستی در هنر جایی ندارد).

3-  مرحومه قمر در اوج پیری ( چند روز قبل از مرگ ) چنان می خواند که مهمانان موسیقی شناس خود را گیج می کند. اینکه چه خوانده و چه سوزی در آوایش بوده که کمالیان و مشحون را چنین مات می کند کاش بودیم و می شنیدیم.

 

دانلوداین ترانه با صدای قمرالملوک

دانلود ترانه رسم عاشقی با صدای قمرالملوک

 
Contact US
Iran Internet Index Directory Copyright 2005